عبد الرزاق الكاشاني ( القاشاني )
45
مجموعه رسائل ومصنفات كاشانى
اين گونه از تصوّف بر خلاف گونهء ديگر آن ، بسيار ساده است واز بكار بردن اصطلاحات فنى براي بيان مقاصد صوفيانه - حدّ أقل در دورانهاى اوّليّه - كاملا مبرّا است ، بگونهاى كه مىتوان گوهر آن را - حدّ أقل در آغازين سدههاى پيدايشش - زهد وساده زيستى آن هم در ابتدائىترين حالاتش دانست . اين تمايل به سادهزيستى را نه مىتوان صرفا بعنوان مبارزهاى - بگونهء منفى - در مقابل حاكمان اوّلين دورههاى سلطنت إسلامي بحساب آورد ، ونه مىتوان با نگاهى خشن وبدبينانه ، آن را بر گرفته از تعاليم أديان وفرق پيش از اسلام دانست . سخن ما بر سر اين نيست كه بين تصوّف وديگر أديان ومكاتب تولّد يافتهء پيش از آن هيچ وجه تشابهى نيست ويا حتّى مدّعى نيستيم كه نگرشها وجهانبينىهاى پيش از اسلام در تصوّف اسلامى نقشى نداشتهاند ، امّا سخن ما اينست كه نمىتوان تصوّف اسلامى را زاييدهء آن مكاتب دانست ويا بعنوان حربهاى زائيده شده بر عليه اسلام مطرح ساخت « 1 » . شكّى نيست كه بسيارى از موضوعات ومفاهيم كليدى تصوّف - نظير مفاهيم عشق واتّحاد وفنا ورياضت وذكر وتجرّد كه سازندهء حقيقت تصوّف وتشكيلدهندهء پيكرهء درونى آن هستند - در جهانبينىهاى مسيحي وبودائى ومكاتب مختلف هندى و . . . بچشم مىآيد ، همان گونه كه پشمينهپوشى وخانقاه گزينى - كه سازندهء پيكرهء بيرونى آن است - بوضوح در بعضي از اين نحلههاى فكرى بروز دارد . امّا اگر بديدهء انصاف بنگريم وزمينههاى سازندهء عنصر
--> ( 1 ) . . . . همهء مآخذى كه از تصوّف در قرون اوّليهء اسلامى ومراحل آن سخن گفتهاند بر اين نكته تأكيد دارند كه بزرگان خراسان وسبزوار وشيراز وبلخ ونيشابور وديگر مناطق إيران ، نخستين حاملان وآورندگان تصوّف ، در خلال نيمهء آخر سدهء دوّم هجرى به شهرهاى كشورهاى اسلامى بودهاند ، واينها به عناصر بيگانهاى كه در آن روزگار بر أمور دولت استيلا پيدا كرده بودند ، مانند برمكيان وجز آنها دسترسى يافتند ، واين عناصر آنان را از خشم علماى غيرتمند اسلام نگهدارى ، ونسبت به انتشار انديشهها واعتقادات وطريقههاى آنها كمك مىكردند ، تا از اين راه چهرهء اسلام را زشت ومخدوش سازند . . . » . تصوّف وتشيّع ص 326 . . . . همان گونه كه در فصول پيش مكرّر گفتهايم ، نخستين هدف از دعوت به تصوّف ، تحريف مفاهيم اسلامى به منظور صرفه وسلاح دشمنان اسلام بوده تا آن را بصورت دعوتي انزوا طلب ومنفىگرا وجامد درآوردند . . . همان كتاب ص 303 .